<

فروتنی بالاترین صفتی است که از آثار عقل ودررأس خردمند هر انسان است و تکبر و بزرگ منشی از پدیده های جهل ودررأس نادانی انسان قرار دارد

به خدا سوگند!اگر آسمانهاو زمین بر بنده ای تنگ شود واو پروای الهی پیشه کند ،

و پارسایی بورزد،خداوند برای او راه خروجو نجات قرار می دهد.پس جز حق،

چیزی تورا به خود مأنوس نکند،وجز باطل تو را به وحشت نیفکند.

mailsmoney.net علمی، اشعار و نهج البلاغه و سخنان ائمه ی معصومین و بزرگان علمی خیلی خوش آمدیددوستان

آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1390

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .
صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .
صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.
صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .
صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .

منبع

شنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1390

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

                             چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
                             ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

                                            سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
                                             شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی

در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

                            اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
                            ره روی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

                                             خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
                                             کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

شنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1390

پنجشنبه 27 خرداد ماه سال 1389
داستان لقمان حکیم
یک روز پسر چوپانی به همراه گله در چراگاه گوسفند می چرانید . دختر حاکم به همراه پدرش از آنجا گذشت ، پسر چوپان تا دختر را دید از پدرش سؤال کرد که او چه کسی است ؟ پدرش گفت : او دختر حاکم است . پسر گفت : من او را خیلی دوست دارم . می شود شما یک کاری بکنید که ما به یکدیگر برسیم . پدرش گفت او دختر حاکم و تو پسر چوپان . او کجا و ما کجا . چوپان کی می تواند یک دختر حاکم زاده بگیرد . پیش خودشان نقشه ای کشیدند به این صورت که هر روز یک دانه از گوسفندههای گله را برای کاخ برده و می گفتند : فلان چوپان این گوسفند را آورده است . خلاصه کار هر روزشان همین بود . روزی یک گوسفند به خانه حاکم می بردند تا این که یک دانه گوسفند باقی ماند . پسر چوپان گفت : این گوسفند آخری را هم برای حاکم ببریم . پدرش گفت : چیز دیگری که نداریم . پسر گفت : ما که چیزی نداریم ولی باید یک درخواستی از حاکم بکنیم . پدر گفت : باشد همین کار می کنیم . هر دو به قصر حاکم رفتند . پدر چوپان به وزیر گفت : ما یک خواسته ای از پادشاه داریم . وزیر گفت باشد حالا بگویید خواسته شما چیست ؟ پدر چوپان گفت : ای قبله عالم چه می خواهی سرمان را بزی خوب و چه می خواهی رهامان کنی خوب ولی این پسرمان را می خواهیم به شما بدهیم که به غلامی قبولش کنی . پادشاه گفت : این چه حرفی است که شما می زنید . شما رعیت ها این قدر گستاخ شده اید که از دختر من خواستگاری می کنید . بعد دستور داد که جلاد بیا و سر اینها را بزن . وزیر گفت : ای قبله عالم ، شما باید با این رعیت ها بهتر رفتار کنید و بهتر است یک راهی پیش پای اینها بگذارید و کاری از ایشان بخواهید که قادر به انجام آن نباشند . در آن زمان علم لقمان حکیم مشهور بود . پادشاه گفت : تو باید بروی و علم لقمان حکیم را بیاموزی تا بعد دخترم را به تو بدهم . پسر هم قبول کرد و پیش لقمان حکیم رفت و شاگرد وی شد . پسر بخاطر علاقه ای که به دختر داشت مرتب شب و روز درس می خواند . یک روز به دختر لقمان حکیم گفت : حقیقت اینست که من این درس را درست یاد نمی گیرم باید چکار کنم ؟ دختر در جواب گفت : زمانی که من غذا را می آورم قبل از اینکه پدرم غذا بخورد شما یک لقمه بخورید . پسر همین کار را کرد . یک روز پسر خواست خودش را آزمایش کند که آیا درسهایش را درست آموخته یا نه ؟ پس خودش را به شکل گاوی در آورد و هر روز او را برای فروختن به شهر می بردند . زمانی که گاو را می فروختند به پدرش می گفت : بند را باز کن و مرا با بند نفروش . وقتی پدرش این کار را می کرد گاو تا کومه خریدار با او می آمد و سپس غیب می شد . همینطور چند بار این کار را انجام داد . بعد موضوع در شهر قصه شد . لقمان حکیم خبر دار شد که پسر می خواهد این کار را بار دیگر انجام دهد . اینبار لقمان حکیم به سراغ پدر پسر رفت و به او گفت این گاو را به هر قیمتی که شما بخواهی من از شما می خرم . پدر پسر قبول کرد . وقتی لقمان خواست گاو را با خود ببرد پدر گفت : من بندش را نمی فروشم . لقمان گفت : نه تو که گاو را فروختی باید با بندش بفروشی بدون بند نمی شود . خلاصه لقمان زیاد اصرار می کند و بالاخره گاو را با بند می خرد . لقمان گاو را به خانه می آورد . گاو تا چشمش به دختر می افتد گریه می کند دختر می فهمد که این همان پسر است که تبدیل به گاو شده و از کارهای او پدرش مطلع گردیده است . دختر به پدرش می گوید : پدر این گاو را به من بده تا در آغل ببندمش و آب به آن بدهم و برای چرا به صحرا ببرم . لقمان می گوید : نه نمی خواهد گاو را ببری . دختر زیاد اصرار می کند . بالاخره لقمان قبول می کند . لقمان پیش خود می گوید : اگر زیاد اصرار کنم که این گاو را نبرد ممکن است دختر کنجکاو شود و به راز این قضیه پی ببرد . بهتر است گاو را به او بدهم تا ببرد . وقتی دختر گاو را سر چشمه آورد تا بچراند به او می گوید : من می دانم تو همان پسری هستی که شاگرد پدرم بودی و غذا به تو می دادم . حالا که علم پدرم را یاد گرفتی خواستی از آن سؤ استفاده کنی ولی من کمکت می کنم و این بند را از گردنت در می آورم . دیگر خودت می دانی و شانست . تا دختر طناب از گردن گاو در می آورد گاو خیلی سریع تبدیل به ماهی می شود و به رود خانه می رود . دختر سریع پدرش را صدا زده و می گوید : پدر گاو ماهی شد . شاگردهای لقمان اینطرف و آنطرف رودخانه را می بندند و با دست آب رودخانه را خالی می کنند . رودخانه خشک شد . ماهی روی زمین می افتد و تبدیل به پرنده می شود و پرواز می کند . لقمان هم به دنبال پرنده حرکت می کند تا اینکه به قصر پادشاه می رسند . در قصر پادشاه لقمان نی می زند . در این موقع پرنده به تاج تبدیل می شود و روی سر پادشاه قرار می گیرد . شاه به لقمان می گوید : اینجا چه می خواهی و چه کار داری ؟ لقمان می گوید : من چیز نمی خواهم لطف کنید و همین تاج را به من بدهید ، پادشاه دست دراز می کند که تاج را از سر بردارد . تاج تبدیل به دانه می شود و روی زمین می ریزد . لقمان تبدیل به مرغ می شود تا دانه ها را جمع کند . دانه ها سریع تبدیل به گربه می شود و لقمان را از بین می برد . بعد پسر به صورت اولش ظاهر می شود و می گوید : خوب من همان پسری هستم که خواستگار دخترت بودم و گفتی برو علم لقمان را یاد بگیر . الآن یاد گرفتم . حالا دیگر لقمان حکیم وجود ندارد . من لقمان را از بین بردم حالا باید به حرفت عمل کنی . بدین ترتیب پسر چوپان به آرزویش می رسد .  
پنجشنبه 27 خرداد ماه سال 1389
چهارشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1389

شیخ مشرف‌الدین‌ ابن‌ مصلح‌ بن‌ عبدا... شیرازی‌ موسوم‌ به‌ شیخ‌ سعدی‌ از بزرگ‌ترین‌ ستارگان‌ و برجستگان‌ درجه‌ اول‌ آسمان‌ ادب‌ ایران‌ زمین‌ است‌ که‌ با تسلط وصف‌ ناپذیر خود بزرگترین‌ شاهکارهای‌ ادبی‌ ایران‌ را در سرتاسر تاریخ‌ ادبی‌ این‌ کشور خلق‌ نموده‌ است‌. تاریخ‌ زندگی‌ این‌ شاعر و سخن‌سرای‌ بزرگ‌ چندان‌ معلوم‌ نیست‌ و اقوال‌ متعددی‌ در کتاب‌های‌ تاریخی‌ ذکر شده‌ است‌ ولی‌ ظاهرا در بین‌ سالهای‌ 600 تا 610 ه. ق‌ در شهر شیراز به‌ دنیا آمده‌ است‌.سعدی‌ در خانواده‌ای‌ اهل‌ علم‌ و ادب‌ چشم‌ به‌ جهان‌ گشود(1) و از اوان‌ کودکی‌ تحت‌ نظارت‌ دقیق‌ پدرش‌ به‌ آموختن‌ علوم‌ و معارف‌ روزگار خویش‌ پرداخت‌. محبت‌ و ارشاد خردمندانه‌ پدر در سال‌های‌ کودکی‌ مشوق‌ این‌ کودک‌ خردسال‌و سرشار از هوش‌ و استعداد بود و وی‌ در مدتی‌ کوتاه‌ به‌ اطلاعات‌ وافری‌ در باب‌ تاریخ‌ و ادبیات‌ ایران‌ دست‌ یافت‌. سعدی‌ در 12 سالگی‌ پدرش‌ را از دست‌ داد و با سرپرستی‌ مادرش‌ تحصیلات‌ خود را ادامه‌ داد. استاد در سال‌ 621ه.ق رهسپار بغداد که‌ مرکز علمی‌ و ادبی‌ بزرگ‌ آن‌ روز جهان‌ اسلام‌ بود گشت‌ ودر مدرسه‌ معروف‌ نظامیه‌

ادامه مطلب ...
سه شنبه 24 فروردین ماه سال 1389


اگر سوره فاتحه در ظرف شیشه ی پاک نویسد  پس نوشته را با اب گلاب شسته از ان اب کسی که حافظه نداردهفت روز  بیاشامد هر چه بشنود یاد بگیرد


دعائ مستجاب ,ملا محمد مهدی دامغانی

دوشنبه 16 فروردین ماه سال 1389

2
3
4
5
6
7
کسی که روی تو بیند نگه به کس نکند در این روش که تویی پیش هر که بازآیی چنان به پای تو در مردن آرزومندم به مدتی نفسی یاد دوستی نکنی ندانمت که اجازت نوشت و فتوی داد اگر نصیب نبخشی نظر دریغ مدار بنال سعدی اگر عشق دوستان داری                  

ز عشق سیر نباشد ز عیش بس نکند
گرش به تیغ زنی روی بازپس نکند که زندگانی خویشم چنان هوس نکند که یاد تو نتواند که یک نفس نکند که خون خلق بریزی مکن که کس نکند شکرفروش چنین ظلم بر مگس نکند که هیچ بلبل از این ناله در قفس نکند                  
دوشنبه 16 فروردین ماه سال 1389

2
3
4
5
6
7
8
9
10
کسی که روی تو دیدست حال من داند مگر تو روی بپوشی و گر نه ممکن نیست هر آفریده که چشمش بر آن جمال افتاد اگر به دست کند باغبان چنین سروی چه روزها به شب آورد جان منتظرم به چند حیله شبی در فراق روز کنم جفا و سلطنتت می​رسد ولی مپسند به دست رحمتم از خاک آستان بردار چه حاجتست به شمشیر قتل عاشق را پیام اهل دلست این خبر که سعدی داد                  

که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند
که آدمی که تو بیند نظر بپوشاند دلش ببخشد و بر جانت آفرین خواند چه جای چشمه که بر چشم​هات بنشاند به بوی آن که شبی با تو روز گرداند و گر نبینمت آن روز هم به شب ماند که گر سوار براند پیاده درماند که گر بیفکنیم کس به هیچ نستاند حدیث دوست بگویش که جان برافشاند نه هر که گوش کند معنی سخن داند                  
پنجشنبه 12 فروردین ماه سال 1389

چندی از سوالات  ابوذر از رسول خدا حضرت محمد مصطفی(ص):
ای رسول خدا , برترین اعمال کداماست؟
ایمان به خدا و جهاد در راه او
ای رسول خدا ,ایمان کدامیک از مومنین کاملتر است؟
نیکخوی ترین انها
ای رسول خدا ,کدامیک از مومنین مسلمان تر است؟
کسی که مردم از دست و زبانش ایمن تر باشند
برترین نماز کدام است؟

نمازی که قنوت ان طولانی باشد

ای رسول خدا ,کدام هجرت بهتر است؟
هجرت از گناه
ای رسول خدا ,روزه چیست؟
وظیفه ای است که در پیشگاه خداوند چندین  برابر پاداش دارد
ای رسول خدا ,بهترین جهاد کدام است؟
جهاد کسی که اسبش پی کنند وخونش را بریزند
ای رسول خدا ,کدام بنده ازاد کردن بهتر است؟
بندهای که نزد خواجه اش گرانبها تر و محبوبتر است
ای رسول خدا ,کدام بخشش بهتر است؟
بخشش مرد کم بضاعتی که از دسترنج خود به فقیر کمک کند
ای رسول خدا ,کدام ایه ار ایاتی که خدا بر تو فرستاده است بزرگتر است؟
ایت الکرسی......ای ابوذر اسمانها ی هفت گانه در برابر کرسی چون حلقه ای است که در فلاتی افکنده شده باشد
ای رسول خدا ,خداوند چند کتاب فرستاده است؟
صد چهار کتاب بر شیث پنجاه صحیفه و بر اخنوخ سی صحیفه و بر ابراهیم ده و قبل از تورات بر موسی نیز ده صحیفهو سپس تورات و انجیل و زبور و قرآن را نازل کرده است.
ای رسول خدا ,مرا وصیتی کن !
ترا به تقوا وصیت می کنم و ان بالاترین چیزها است
ای رسول خدا ,بر دانشم بیفزای.
قرآن را بخوان  با خواندن قران ترا در زمین نوری و در اسمان یادی.
از خنده ی بسیار بپرهیز که دلت را می میراند و روشنی چهره ات را می برد.
جز در خیر خاموش باش  , زیرا سکوت شیطان را از تو می گریزاند و در دینت تو را یاری میکند.
بیچارهگان ومحرومان را دوست بدار وبا انان بنشین,به کسی که زیر دست تو است بنگر نه به زبر دستت ,زیرا شایسته است نعمتی را که خداوند به تو داده کوچک نشماری,

با خویشاوندات بپیوند اگر چه از تو رمیده باشند,

در راه خدا از سرزنش کسی مترس,

حق را بگو اگر چه تلخ باشد,

انچه را که می دانی در خود داری بر دیگران عیب مگیر,
نسبت به کاری که خود نیز مرتکب شده ای مردم را سرزنش نکن.
سپس بادست خود برسینه ی ابوذر زده فرمود:

ای ابوذر هیچ خردی چون تدبیر

و هیچ پارسایی چون خودداری
وهیچ نیکویی چون  نیکخویی نیست. 

پنجشنبه 5 فروردین ماه سال 1389

امام ـ علیه السّلام ـ به یکى از یارانش که بیمار شده بود فرمود:

خداوند ناله تو را وسیله فرو ریختن گناهانت قرار داده است، زیرا در بیمارى پاداشى نیست امّا گناهان را چون برگ درخت مى ریزد، و پاداش تنها در گفتار و کردار است، و خداوند سبحان به برکت «نیّت خیر» و «قلب پاک» بندگانش را به مینو درآورد.

 

سیّد رضى گوید: آن حضرت چه نیکو فرمود که در بیماریها اجرى نیست، زیرا بیمارى در ردیف امورى است که سزاوار عوض است و عوض، در برابر چیزهایى چون درد و بیمارى است که از سوى خداوند بر بنده مى رسد، امّا مزد و پاداش در برابر کردار بنده است که بین آن دو تفاوت است و حضرت براساس دانش تابان و رأى درست خویش آن را بیان فرمود.

پنجشنبه 5 فروردین ماه سال 1389


 


از امام درباره ایمان پرسیدند، فرمود:

ایمان بر چهار پایه استوار است: صبر، یقین، عدل، و جهاد.


امّا صبر بر چهار شاخه است: آرزومندى، ترس، زهد، و انتظار.

پس آن که مشتاق بهشت باشد از دل و جان شهوت پرستى را وانهد، و هرکس از آتش دوزخ بهراسد از گناهان بپرهیزد، و آن کس که در دنیا زهد ورزد مصیبتها بر او آسان گردد، و کسى که در انتظار مرگ باشد در خیرات سرعت گیرد.


 

و مرغ یقین بر چهار شاخسار نشیند: بینش هوشمندانه، دریافت حکمت آمیز، پند عبرت آموز، و روش پیشینیان.

پس آن کس که با عینک هوشمندى نگرد درهاى حکمت به روى او بازگردد، و آن که از درِ حکمت وارد گردد عبرت شناسد و پند گیرد، و کسى که پندپذیر باشد گویى در گذشته تاریخ مى زیسته است و تجربه گذشتگان را در اختیار دارد.

 

و عدالت بر چهار شعبه است: فهم کامل و همه جانبه، دانش عمیق، داورى نیکو، و بردبارى ریشه دار.

پس آن کس که چراغ اندیشه خویش بیفروزد به ژرفاى دانش دست یابد، و کسى که به نهایت دانش رسد از سرچشمه حکمت دین سیراب شود، و آن کس که بردبارى پیشه سازد در کارش کوتاهى نکند و در میان مردم خوشنام زندگى نماید.

 

و جهاد بر چهار پایه قرار یافته است: امر به معروف، نهى از منکر، پیکار در راه خدا، و دشمنى با بدکاران.

پس آن کس که به نیکیها فرمان دهد پشتوانه مؤمنان گردد، و آن که دیگران را از زشتى ها بازدارد بینىِ منافقان را بر خاک مالد، و کسى
که در راه خدا پیکار کند وظیفه خود را به تمام و کمال رسانَد، و آن

که فاسقان را طرد نماید و براى خدا به خشم آید خدا نیز از او پشتیبانى کند و در روز رستاخیز از او خشنود گردد.

 

و کفر بر چهار پایه است: کنجکاوى بیجا (وسوسه)، درگیرى و خصومت، کوتاهى و انحراف از حق، و آگاهانه زیر بار حق نرفتن.

پس آن که وسوسه گرانه کنجکاوى کند به حق نرسد، و آن کس که از روى نادانى به جدال و نزاع برخیزد دورى او از حق ادامه یابد، و کسى که در شناخت حق کوتاهى کند و از آن منحرف گردد خوبیها را بدى بیند و بدیها در نظرش خوب جلوه کند و در مستى گمراهى درافتد، و آن که با حق دشمنى ورزد و آگاهانه زیر بار حق نرود به بن بست رسد و درها به روى او بسته گردد و راه نجاتش سد شود.

 

و شک بر چهار پایه است: ستیزه جویى، ترسانیدن، دودلى و سرگردانى، و بى ارادگى.

پس آن کس که جدال را روش و عادت خود قرار دهد شام او به سپیده سحر نرسد و در تاریکى بمانَد، و کسى که از سایه اش بترسد درجا زند، و آن کس که در دودلى و تردید باشد لگدمال شیاطین گردد، و هر که در گردابها بى اراده و بى برنامه و به دنبال هر صدایى برود در دنیا و آخرت هلاک شود.

1 2 3 4 5 6 7 8 9 >>

گروه لوسه

*

مرکز جهانی اطاع رسانی آل بیت

*

شبکه ی اطلاع رسانی امام حسین

*

حضرت ابوالفضل

سایت تخصصی امام حسین

/profile/193793273584677/contact/